آنیتا نازگل مامان
خاطرات شیرین عسل
نويسندگان

سلام سلام 100تاسلام به همه دوستای گلم ...........

سال نو همگی مبارک ،تو این مدتی که نبودم در حال آموزش بودم ....حتما میگین آموزش چی .آموزش شعر ..بله آموزش شعر .شعرهایی مثل اتل متل ودختر دارم شاه نداره.حسنی .قصه شنگول .وچند شعر دیگر .راستی پانزدهم اسفند هم تولدم بود ومن 2سالم تموم شد ورفتم تو3البته این تولد برام یه کمی تلخ شد واونم دلیلش این بود که ظهر روز تولدم از روی تخت افتادم وسرم شکست و3تا بخیه خورد ومنم حسابی گریه کردم وای که چه روزی بود ولی شب بابام با یه دونه کیک کوچولو ویه هدیه زیبا (هلیکوپتر)اومد ومن حسابی خوشحالی کردم که عکسام هم هست که در دیدار بعد اونا رو براتون میندازم .اما روز سوم عید یه جشن تولد حسابی با حضور همه بچه ها وفامیل گرفتیم وحسابی خوشحالی کردیم جاتون خالی فردا هم بااجازتون داریم میریم مسافرت عید .بعذ از اومدن از سفر حتما خدمت میرسم پس تا اون روز بابایییییییییی

[ سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آنیتا نازی ]

سلام به همه دوستای گلم حالتون که خوبه ،خوب خدا رو شکر جونم براتون بگه که این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود چون داشتم بزرگ میشدم وبرای خودم خانمی میشدم تمام عیار..........

خوب جونم براتون بگه جمعه هفته قبل طی مراسمی شیر خوردن رو برای همیشه کنار گذاشتم وبرای خودم حالا دیگه مستقل شدم ودیگه شیر نمیخوام وشبها باخوندن قصه خواب میرم

در ضمن الان میتونم خیلی از شعرا رو خودم بخونم مثل عمو زنجیر باف.......یه توپ دارم قلقلیه.........شاپرکی گفت...........توی ده شلمرود.........قصه شنگولو منگول...............وچند تاشعر دیگه

[ جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آنیتا نازی ]

اول هر سخنی سلام به همه دوستای گلم حالون که خوبه ایشالاااااااااااااااااااا

خوب دیروز با اجازتون به خاطر کسالت کوچیکی که داشتم به اتفاق بابا ومامان رفتم ملاقات آقای دکتر اسلامی عجب آدم با حالی بود این آقای دکتر خیلی خوب بود کلی با هم گفتیم وخندیدیم وقتی که میخواست منو معاینه کنه مثل یه دختر خوب پیرهنمو بالا زدم ووقتی آقای دکتر میخواست گلومو وارسی کنه دهنوباز کردم وبعدش آقای دکتر هم 2تا برچسب میکی بهم جایزه داد منم که خیلی شیرین زبونم بهشون گفتم مرسی(البته بابام یاد داد)هفته قبل هم رفتیم کرمانو با سام حسابی بازی کردیم . 

[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ آنیتا نازی ]

سلام سلام سلام به همه دوستای گلم که این همه نظر برام گذاشتن همش تقصیر باباییمه که اینقده خودشو گرفتار کرده که همش میگه وقت نکردم برم تو وبلاگ ناز خاتون خانم ................

در ضمن خاله مَیَــــــــم ..........تـــــــــــــــــــــــــــــــلاممممممممممممم خوبی ،آلش تو خوبی ،مامان آلش تــــــــــــــلام حذفم نکنیییییییییییدمشغول تلفنمیام حتما

سام جونی تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام خوبی ،مامان سام تـــــــــلام ببخشید ،آدرس وبلاگ سام رو برام بذارید منم بیام نظراتموبدم  .

در ضمن بابایی قول داده به زودی جدیدترین عکسامو بذاله برام ............تا اون روز .....به نزدیکی بابای

[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آنیتا نازی ]

سلام به همه دوستای گلم .میبخشید که یه مدت نسبتا زیادی رو تو غیبت بودم (مقصر بابا ومامانم هستند که نیومدند چیزی برام بنویسند)خوب بگذریم.

تواین مدتی که نبودم تاحد زیادی تو گفتن واژهها پیشرفت کردم وحالا دیگه میونم اکثر کلمات رو دست وپا شکسته بگم وتا حدودی رفتم سراغ 2حرفیا .به قول مامانم از صبح که از خواب پا میشم فکم شروع میکنه به حرکت کردن تا وقتی که میخوابم .همچنین چند وقتیه که به تلویزیون وکارتون علاقه پیدا کردمو برنامه های تلویزیون رو میینم .2هفته ژیش هم دایی حمید ودایی سعید رفتن کربلا پا بوس امام حسین (ایشالا خدا قسمت کنه)وهفته گذشته اومدن وآخر هفتش هم مهمونی دادن وهمه فامیل دور هم جمع شدن خیلی شب خوبی بود چون من که حسابی با بچه ها بازی کردم البته بماند که بعضی مواقع هم گریه میکردم وبه دل این واون ناز میاوردم . راستی دایی حمید ووایی سعید برام از کربلا یه موتور آوردن که من خیلی دوسش دارم واز همین جا میگم دایی حمید وسعید میبوسمتونماچ

خوب از مهمونی که بگذریم میرم سراغ مریضی وبیماریگریهدیروز عصر حالم خیلی بد بود تب شدید داشتم وهمه جای بدنم درد میکرد ودرکل حال خوشی نداشتم به همین خاطر بابا مامان منو بردن دست بوس دکتر تاج الدینی وایشون هم بهعد از معاینه تشخیص عفونت گلو دادن ویه آمپول پنی سیلین منو مهمون کردن (اولین آمپول عمرم که دیشب نوش جان کردم)ویه شربت استامینوفن که هر 4ساعت یه بار به خاطر تبم باید میخوردم ومنم که کلن اهل خوردن شربت وقطره نیستم حسابی اذیت شدم(خدا نصیب نکنه) 

[ یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آنیتا نازی ]
[ یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آنیتا نازی ]

سلام به همه دوستای گل دختر قشنگم آنیتا.از همین جا روی ماه همه شما گلا رو میبوسمماچدختر قشنگ من دیشب به خاطر واکسنی که زده بود حسابی تب کرد ناز گلک من خیلی اذیت شد واز شدت تب ناله میکرد ومن وبابایی با روشهای مختلف سعی کردیم (مثل پاشویه وشستن دست وپا)تبشو کنترل کنیم وموفق شدیم البته با کمک استامینوفن که خوب به زحمت وگریه کردن بهش میدادیم ولی الان خدا رو شکر حالش خوب خوبه ومن از این بابت خیلی خوشحالم آخه هیچ وقت نمیتونم دختر نازم ناراحت وگرفته ببینم وخوشحالم به خاطر اینکه تا 6سالگی از واکسن خبری نیست وگل من میتونه شاد وشنگول باشه. 

[ دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آنیتا نازی ]

واییییییییی بازم واکسن ودرد وآه وگریهگریه

امروز به مناسبت پایان یافتن 18ماهگیم وبه خاطر اینکه یه خانم بزرگی شدم منو بابا ومامان منو بردن دست بوس آقای توکلی وایشونم مردونه وار 2قطره خوراکی ویه واکسن تو دستم ویه واکسن هم تو ژام زد ومنم حسابی ناز واشوه آوردم وکلی هم گریه کردم .الانم به سفارش آقا توکلی هر 4ساعت مامانم 20قطره استامینوفن بهم میده که نکنه تب کنم .دیروزم به خاطر جلسه ای که مامانم تو سازمان کار داشت رفتیم کرمان که منم همراهشون بودم که حسابی مورد استقبال همه قرار گرفتم .بعد از اونم رفتیم بیمه که بابام اونجا کار داشت ومنم باز همراه بابایی رفتیم وآقا برهانی (مدیر شرکت بیمه)بهم یه دونه کیک داد ومنم برای تشکر یه دونه بوس آبدار بهش دادمماچ.عصر هم به همراه مامان وبابا رفتیم خرید ومنم نظر بده شده بودم وبرا خودم لباس انتخاب میکردم ومیرفتم دست مامانمو میگرفتم ومیاوردمش پهلو لباسی که دیده بودم ومیگفتم مامان این وتا مامانم برش نمیداشت ویه نگاهی بهش نمینداخت بی خیال نمیشدم .چیزی حدود 3ساعت طول کشید تا برای من لباس گرفتن ومنم تو این مدت حسابی خسته شدم وشروع کردم به نق ونوق کردن .راستی جدیدا یاد گرفتم که تو ماشین که میشینم برم پهلو بابایی وبا این کارم حسابی کفر مامانم رو در میارم.

چند روز پیشم به خاطر شیطونی من دست باباجونم با کارد برید وخون شد ومن بعد از اینکه متوجه شدم حسابی گریه کردم وبه هیچ صراطی مستقیم نمیشدم وچیزی حدود 2ساعت به خاطر همین موضوع حسابی گریه کردم که چرا دست بابا جونیم آخ شده و بعد از اونم هر وقت به یه نفر جدید میرسم مثلا زن عمو مامانم (مامان جون آرش )که روز بعدش اومده بودن خونه بابا جونی تا که چشم بهشون افتاد رفتم جلو وبهشون گفتم مامان جون - باباجون آخ وبا انگشتم اشاره میکردم به دستم یعنی دست بابا جون آخ شده.

اخیرا هم هر کسی که بیاد خونه بابا جون موقع رفتن من مسافرشم ومیرم بغلشون وپایین نمیام .همون مامان جون آرش که بالاخره باباجون ایشون رسوند خونشونو باهزار کلک منو برگردوند یا عمه بتول که جمعه شب اومده بودن اونجا موقع رفتن همراهشون شدم برای دیدن نی نی

راستی از نی نی براتون نگفتم - چند روزیه که یکی از پیتزا فروشیهای تو شهر یه دونه عروسک بادی برا تبلیغ جلو مغازش گذاشته ومن از دیدنش کلی زوق میکنم و اونو نی نی صدا میزنم وروزی چند مرتبه برا دیدنش باید برم

[ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آنیتا نازی ]

پنج سال پیش مثل امروز شب تولد حضرت مهدیبابا ومامان زندگی مشترکشونو با هم شروع کردن والانم خیلی خیلی خوشبختند ومنم از اینکه با اونام خوشحالم وخدای مهربونو واسه اینکه منو در کنار همچین مامان وبابای مهربونی گذاشته شکر میکنم ومیگم خدایا شکرت .پنجمین سال ازدواج مامان وبابا رو بهشون تبریک میگم .در ضمن قراره بابام طی مراسمی خاص من ومامانو سوپرایز کنه .حالا اون چیه نمیدونم............قلب

 

[ چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آنیتا نازی ]

سلام به همه دوستای گلم ،اول به عرض برسونم که بنده 2تا مروارید سفید تازه از لثه هام بیرون اومدن وتعدادشون به 16تا رسیدن 4تای دیگه هم طبق گفته بابام تا چند روز دیگه بیرون میان ،خوب تواین چند وقتی که کم پیدا بودم دایره واژگانم رو بزرگتر میکردم وحالا کلماتی مثل ماشین ،پنیر،بغل،.......رو میگم وبه گفته مامانم اگه سر حرف زدن بیفتن تا فکم ثابت بشه کلی وقت میگذره .خوب بهتره لا بلای صحبتام چند تا عکس جدیدموبراتون آپ کنم .

اولین عکس رواز دور نمای حرم امام رضا گذاشتم تا آماده خاطرات مشهد بشیم

خدمت شما عرض کنم که عصر دوشنبه ،قبل از عید فطر ،من به اتفاق مامان وبابا مو باباجون ومامان جون وخاله مریم عازم مشهد شدیم وصبح سه شنبه رسیدیم مشهد ،این دومین دفعه بود که من مشهد پا بوس آقا میرفتم ،جونم براتون بگه که من که خیلی خوش به حالم شده بود چون حالا هم اینکه حسابی بغل میشدمو سواری میکردم هم اینکه تو صحنای حرم کلی بدو بدو میکردمو خوش به حالم میشد.

این عکسو تو صحن شیخ بهایی انداختم ،خوب میگفتم خلاصه اینکه روز اول که سه شنبه بود رو اول صبحشو به دنبال هتل بودیم تا اینکه تو امام رضا 16(عنصری)یه دونه آپارتمان پیدا کردیم وبرای 3شب اونو گرفتیم (البته بابا جون وبابام دنبالش بودن ومن هم تمام این مدت رو خواب بودم)وبعد همگی با هم رفتیم هتل وتا مقدمات اولین زیارت رو  مهیا کنیم ،همگی که خسته راه بودیم یه دوش گرفتیم و آماده رفتن به حرم شدیم وبرای نماز ظهر خودمونو به حرم رسوندیم وحسابی زیارت کردیم البته نا گفته نمونه که خیلی شلوغ بود .روز بعدشم که روز عید فطر بود (راستی عیدتون مبارک)وبابام ومامانو بقیه برای نماز عید به حرم رفتن ومن هم طبق معمول چون خواب بودم باباجون پهلوم وایساد وبه خاطر من نتونست بره نماز عید ،دایی حمید هم توهمین روز بهمون ملحق شد وجمعمون کاملتر شد

پنج شنبه هم همگی با هم اول به الماس شرق رفتیمو از اونجام به مقصد طربقه وبعد هم شاندیز جهت صرف ناهار مشرف شدیم (با عرض پوزش بابام از این مکانهای زیبا عکسی از من ننداخته)ودر نهایت جمعه ظهر هم مشهد رو به قصد شمال ترک کردیم اما به دلایلی به اونجا هم نرفتیمو برگشتیم به راور وقرار بر این شد که شمال را در سفرهای بعد بگنجانیم .

خوب بعد از خداحافظی شما روبه دیدن بقیه عکسها دعوت میکنم

صحن جمهوری اسلامی- کلی بابامو سر کار گذاشتم تا تونست ازم عکس بندازه

اینجا هم من درحال دویدن هستم وبابام به زحمت عکسمو گرفت ببخشید که یه کمی تاره 

من بغل دایی حمید ودر حال ناز آوردن

 

 

من در صحن قدس 

این هم آخرین عکسم که درصحن جامع رضوی انداختم

[ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آنیتا نازی ]
درباره وبلاگ

من آنیتا متولد پانزدهم اسفند88ساعت7.30دقیقه صبح در بیمارستان ارجمند کرمان متولد شدم
موضوعات وب
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس